مطالب برچسب شده ‘خواب و بیداری’
سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۸۹
سمانه! دوست عزیزم!
از اینکه اینگونه شخصیت تو خرد شده عمیقا متاسفم. به یاد داشته باش عدهای هستند که “قدر هیچ چیز” را نمیدانند. این جماعت “لیاقت خوبیها”ی تو و هیچ خوب دیگری را ندارند.
به یاد داشته باش اگر میخواهی در این دنیای سرتاسر بد ادامه بدهی باید با اینها بیش از این خوب باشی. بدیهای آنها دلیلی مستدل برای بد بودن تو نیست. اگر امثال آنها وجود نداشته باشد که خوبی تو به چشم نمیآید دوست خوبام. باید خوشحال باشی که اینقدر خوب هستی.
“انسان تنهاترین موجود روی زمین است.” و هیچکسی دوای دل شکستهی تو نیست. آن چیزی که تو را شفا میدهد، خوب بودن خود توست. با خودات بهتر از این باش. همچنان که با این بیلیاقتانی که توفیق اجباری نصیبشان شده است و حتی بیشتر از آن.
میزان خود تو هستی نه آنها. آن ها ترازویی ندارند. تشنگانی هستند که فقط کاسهی آبی در دست دارند و دنبال رفع عطش خود. متاع به این گرانبهایی به رایگان نصیبشان شده است، چرا باید بابت بدست آوردن چنین چیزی هزینهای پرداخت کنند در حالی که مفت به چنگشان آمده است؟ متذکر شدم که آنها لیاقت ندارند. چه برسد لیاقت چنین چیز گرانبهایی. به آنها اگر لجن مرداب هم بدهی آن را با اشتیاق سر میکشند و نه تنها سیراب میشوند بلکه سرمست هم میشوند.
دوست گرانبهایام! سمانه!
خوب بودن مسیلهایی نبوده که تو بتوانی بهراحتی آن را بدست بیاوری و حال به راحتی آن را از دست بدهی.
سمانه باید فروشندهی زبر دستی باشی. رایگان فروختن خوبی، گرانفروشی است که هرکسی مشتری آن نیست. بعضیها واقعا خریدار نیستاند و فقط برای تفریح آمدهاند. مشتری واقعی یک کالای گرانبها خیلی دیر به سراغ آن میآید. تو نباید به فکر هرچه سریعتر به سود رسیدن خود باشی. حواسات باشد که متضرر نشوی.
برچسبها: بیرنگ, خواب و بیداری, خون, خیابانها, دلهره, دوست, رنگ زندگی, شبیه خون, پیام, پیامبر, ژنده پوش
نوشته شده در نوشتهها | بدون دیدگاه »
سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
عدهای در یاد تو دروغ میگویند.
عدهای دیگر به یاد تو دروغ میگویند.
برچسبها: آرامش, آسایش, خواب و بیداری, خون, زندگی
نوشته شده در نوشتهها | بدون دیدگاه »
جمعه, ۱۶ فروردین ۱۳۸۷
جام را برای من آماده کردند. صورتهایی که جلوی رویام بود همه خوشحالی عمیقی داشت. بعضی ها به صورت من نگاه میکردند تا مطمین بشوند که حالتی از تردید در صورت من برای نخوردن مایع قرمز رنگ داخل جام وجود ندارد. بعضی ها هم با نگاه اضطراب آمیزی به جام نگاه میکردند.
تا پیش از ورود من، همهمهی عجیب و ملایمی همه جا را پر کرده بود. با نزدیک شدن من به جایگاه موعود سکوت کشندهیی جایگزین شد.
همه منتظر من بودند. ولی من منتظر هیچکس نبودم. بارها از او خواسته بودم که با من اینکار را نکند. اما ظاهرا صدای من به گوش او نمیرسید. طبیعی هم بود و با آن همه مشغلهایی که او داشت صدای من، صدای خرد شدن برگ خشک شدهی پاییزی بود که زیر پای او له میشد، گم شده بود. . .
جام رو برداشتم. نمیدانستم که باید به کسی نگاه کنم یا نه! حتی نمیدانستم که چشمانم باید باز باشد یا بسته.
آیا این جماعت با نوشیدن من از جام رهایی پیدا میکردند؟
کاش واقعا اینطور بود. ولی مثل روز برای من روشن بود که هیچ آیندهی روشنی برای آنها در میان نخواهد بود. به هر صورتی که بود وضعیت آنها از این که بود بهتری نداشت.
برای این قوم خوش پندار هیچ چیز بدی هم افاقه نمیکرد چه برسد به یک چیز خوب. بنابر همین بود که اطمینان داشتم وضعیت به همین رویه ادامه خواهد یافت. حتی بعد از من.
خشونت ِ همراه با تاسفی سرتاسر وجودم رو فرا گرفت. روحام و جسمام با این احساس همراه شده بودند.
تمام نیروهایم را جمع کردم. هر آنچه که قدرت داشتم و هر آنچه که روح من را جلال میداد. همه با هم در دست من تجلی یافتند.
میخواستم همانند آرش به همهی آنها آخرین تیرام را نشانه بگیرم، تا مرزی بسازم از وجودِ پایدار. پایداری برای همه چیز. اما این امر برای آنها به یقین پایان یافتن از تمام زنجیرها بود. خوش به حال روزگارانی که پایداری در آن گسترده است.
چه احتیاجی به من هست وقتی که باد میوزد؟ من هم زود گذر بودم.
چه کنم با مخالفخوانانی که دیگر مخالف وجود هستی من هستند؟
وای بر روزی که مخاطبی نداشته باشم.
و من فقط به خاطر نبود مخاطبم و خواست مخالفخوانان، به رسم ایشان اینگونه عمل میکنم تا مبادا مخاطبم را آزرده باشم.
جام را نوشیدم.
همه چیز برای آنها به پایان رسیده بود. بوی خون رو احساس میکردم که در فضا پیچیده بود. احساس تزلزل هر لحظه در وجودم بیشتر رسوخ میکرد و بعد هیچ . . .!
برچسبها: خاکستری, خواب و بیداری, خون, زندگی, گوشواره
نوشته شده در نوشتهها | ۴ دیدگاه »
جمعه, ۲۸ دی ۱۳۸۶
و نه برای خودم و این بار برای روحی که در آستانهی در ِ رفتن ایستاده و هرگاه که متوجه او میشوم به من میخندد. با درد ِ ندیدناَت چه کنم؟ هیهات که جسمی برای غافلان ندارم. این بار تصویری برای اثبات مدعای خویش ندارم.
میگریم به یاد روزهایی که بیدلیل شب شد.
بگذار تا در کنار تو ای جسم ِ یقین ِ وجود به شیرینترین آسایشها به خاک سپرده شوم. به یقین که خاک مرا بیدلیل هم خواهد پذیرفت چه بر اینکه دلایل بسیارند و بهانهها برای ماندن ناچیز.
چه سودی است اگر نکوشم برای با انسانها بودن؟ “انسان، از آن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا میسازد؛” به یقین که اگر تنها یک عذاب دردناک برای انسانها باشد آن فعل ِ فراموش کردن از روی ِ آگاهی خواهد بود.
برچسبها: انسانگرایی, اومانیسم, خواب و بیداری, دلتنگی, زندگی
نوشته شده در نوشتهها | ۵ دیدگاه »
پنجشنبه, ۶ دی ۱۳۸۶
سارا اشک میریزد، من به چشمانش زل میزنم. او میگوید بیشتر اوقات به یک چیزی زل میزند. سارا به اصرار من، صبحها مرا از خواب بیدار میکند اما نمیداند که من بیش از یک سال است که خوابم.
من خوابیدم و عدهایی که مرا برای این ترقیب کرده بودند ازین بابت خوشحالاند و عدهای ناراحت. با این حال هر دو گروه متفق القول هستند که من به طور عادی به زندگی روزمرهام میپردازم.
علیرضا همه چیز را میبیند ولی سکوت اختیار کرده و ذهنش مشوش این امر است. او نیز میپندارد که من نمیفهمم.
آقای فروتن خیلی سعی میکند مرا درک کند. این را در چشماناش میخوانم. کمی از او خجالت میکشم ولی با این حال باز هم دریغ نمیکند.
پدرم خدا را شکر میکند و مادرم برایم به طور سوء ِ تفاهمی دعا میکند.
بهنود هم هست. او تجربیات فراوانی دارد که مرتب ویرایش میشوند. به قول خودش همه چیزهایش سیاهاند. با این حال سیاهیاش ویرایش نمیشود یا شاید هم هنوز نشده.
من کارگاه ِ کوچکی ندارم تا سه زهر ِ ظهور، ثبوت و توقف را در حلقم بریزم تا ساکت شوم.
امیرعلی رنگ باخته و اصرار بر رنگ جدیدی دارد که نمیدانم چیست.
خانم جدیکار هم همهی امور را حل شدنی میداند ولی بعضی وقتها چشمهایش را روی هم میگذارد.
خانم مسعودی هم به من محبت دارد و از این که “من بهترم”خوشحال است. اما نمیداند که چه غوغایی برپاست برای هیچ.
دلم برای همهیشان تنگ می شود با اینکه در حظور ِ هم هستیم.
خواهرم نیست. دلگیری بیشتری از این امر دارم. چون حظور فیزیکی هم ندارد.
گلی هیچ چیز نمیفهمد زبان بسته اما حرفهای من را میفهمد. حتی آنقدر مرا میفهمد که میپندارم فکرهایم را میخواند.
لبخندهای زیادی میزنم. اما غافل از اینکه با هر لبخند چنگکی دلم را ریش ریش میکند.

برچسبها: آسایش, خاکستری, خواب و بیداری, خون, رنگ
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۷ دیدگاه »
پنجشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۸۶
من میمونم و تو نمیمونی. به از اینکه ببینمت که موندی.
چرا اگر کسی تو خودش بره بقیه برای تیمار کردنش جملهی تکراری؛ “عاشق شدی؟” رو به کار میبرن؟ حالا نمی شه عاشق نشد و ناراحت هم شد؟ عشق کیلویی چند؟
دردهای ساده تنها برای مردم های ساده است اما ممکنه برای مردم غیر ساده هم دردهای ساده پیش بیاد. با این حال روزهای پاییزی که پدیدهی اینورژن [دگرگونی هوا] پیش میآد، احساس قدرت پوشالی همه جا رو فرا میگیره.
در ضمن آسمان همیشه و همه جا آبی نیست. این دروغی بزرگه که برای خالی نبودن عریضه گفته می شه.
پاداش ِ پس از نگهداری ِ بد ِ امانت، جرقهی روز ِقدرت بود.
چند روز پیش روز جهانی قدرت بود.
برچسبها: ترکیه, خواب و بیداری, دلتنگی, گوشواره
نوشته شده در نوشتهها | ۲ دیدگاه »
پنجشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۸۶
این روزها مد شده که تو ذوقت بزنند.
مد شده به روی مبارک هم نیاورند. (خدا را شکر می گوییم که مبارک سالی یه روزه!)
این ها همه ته دل ما را به درد می آورد و برای ما جز mp۳ Player ای که صدایش در گوشمان قیژ قیژ می کند، دل خوشی دیگری نمانده. برای آن عده هم که غم ما خوشی آن ها را سبب شده است مایه ی شور و شادی شده است.
تلفن را بر می داریم و در مورد مسیله های بسیار مهم و جدی گفتگو می کنیم و مکالمه را تمام می کنیم. اما درمانده ایم که چگونه گفتگوی تلفنی ِ ساده ایی را به پایان ببریم.
توری بر می داریم تا هر تاکسی را که صندلی ِ جلویی ِ آن خالی ست را تور کنیم. اما در عین حال برعکس آن بعضی از ماشین های مدل بالا ما را در صندلی جلویی اش تور می کند.
پزشکی می خواست مرا وادار به دروغ جلوده دادن، کند تا در زندگی پیشرفت داشته باشم. عطای آن را به لقای اش بخشیدم. چگونه او قسم نامه ی بقراط را خوانده و آن را پذیرفته!
دوستی می خواست با من به بهترین ممکن دوست باشد ، اما از پیش شرط هایش دروغ و تناقض بود. این دیگر چه مُدی است نمی دانم.
آیا اتفاقی افتاده که همه ی ما خاص شدیم؟
مکتب کلاسیسیم هم چندان بد نبود که این گونه دچار شدیم.
———————————————————————
* پانوشت: شخصیت و یا شخصیت های خاصی در این پست حضور ندارد.
برچسبها: خواب و بیداری
نوشته شده در نوشتهها | ۷ دیدگاه »
دوشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۸۶
تالاپ! [آوا]
هست از پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من*
: صبر؟
- باشه!
: فکر می کنی طاقتشو داری؟
- یک رشته سیم عصبی باید جواب بده که یا جواب می ده یا نمی ده. زیاد فکرشو نکن، اهمیت چندانی نداره.
: بمان.
- تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟ / وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه؟
پر کن قدح باده، که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم، بر آرم یا نه*
: تو این سن نباید به این چیزا فکر کرد، هنوز راه داره.
- بعدش چی؟
———————————————————————
* خیام

برچسبها: انسانگرایی, اومانیسم, خواب و بیداری, خیام, شبیه خون, گوشواره
نوشته شده در عکس های هِنری - Henry Pictures٬نوشتهها | ۴ دیدگاه »
دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۸۶
اعدادی که میآیند و میروند و فکر نمیکنم چندان اهمیتی داشته باشند. چون زمان کافی برای درک آن ها وجود دارد. گرچه هیچ احتیاجی به درک شدن هم ندارند.
به موسیقی راک اند رول هیچ علاقهایی ندارم. ولی به شدت برایم نقش لالایی قبل از خواب را بازی میکند. گویی آرام آرام برای خوابی عمیق و ابدی آمادهام میکند.
مینوشم جام شوکران را.
بیش از یک سال است که بیدارم اما گویی همه را در رویای خواب گذرانده ام. و این من ام انگار.
موسیقی در این خواب برایم چندان اهمیتی نداشته است، ولی نمیدانم چه اصراری مرا وادار به گوش دادن ناخودآگاه موسیقی می کرده است. تمام این مدت موسیقی در گوشم نجوا میکرده ولی من به آن گوش نمی دادم. حتی بعضی وقت ها به هیچ وجه توجهی نمیکردم و نمیکنم که چه چیزی به داخل گوشم می رود.
انگار چیزی به نام سلیقه هم وجود خارجی پیدا میکند و فیالفور بی ارزش میشود.

برچسبها: ترانیلسیپرومین, ترکیه, خاکستری, خواب و بیداری, خون, دلتنگی, گوشواره
نوشته شده در نوشتهها | ۶ دیدگاه »