مطالب برچسب شده ‘بیرنگ’
پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۸۹
در حالیکه سالهای متمادی از آیت الله درخواست کرده بود تا او را از گزند گرمای تابستان حفظ کند، این سال سر خود را به آرامی بالا آورد و سپس در برابر عظمت نامتناهی آیت الله سر تعظیم فرود آورد؛
- اجازه دهید با عمق وجودام گرمای این سال را پذیرا باشم و در پناه شما از آن لذت ببرم.
با این درخواست وی موافقت حاصل شد.
برچسبها: آباد, آرامش, آسایش, بیرنگ, دلتنگی, دلهره, زندگی, پیامبر
نوشته شده در نوشتهها | بدون دیدگاه »
سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۸۹
سمانه! دوست عزیزم!
از اینکه اینگونه شخصیت تو خرد شده عمیقا متاسفم. به یاد داشته باش عدهای هستند که “قدر هیچ چیز” را نمیدانند. این جماعت “لیاقت خوبیها”ی تو و هیچ خوب دیگری را ندارند.
به یاد داشته باش اگر میخواهی در این دنیای سرتاسر بد ادامه بدهی باید با اینها بیش از این خوب باشی. بدیهای آنها دلیلی مستدل برای بد بودن تو نیست. اگر امثال آنها وجود نداشته باشد که خوبی تو به چشم نمیآید دوست خوبام. باید خوشحال باشی که اینقدر خوب هستی.
“انسان تنهاترین موجود روی زمین است.” و هیچکسی دوای دل شکستهی تو نیست. آن چیزی که تو را شفا میدهد، خوب بودن خود توست. با خودات بهتر از این باش. همچنان که با این بیلیاقتانی که توفیق اجباری نصیبشان شده است و حتی بیشتر از آن.
میزان خود تو هستی نه آنها. آن ها ترازویی ندارند. تشنگانی هستند که فقط کاسهی آبی در دست دارند و دنبال رفع عطش خود. متاع به این گرانبهایی به رایگان نصیبشان شده است، چرا باید بابت بدست آوردن چنین چیزی هزینهای پرداخت کنند در حالی که مفت به چنگشان آمده است؟ متذکر شدم که آنها لیاقت ندارند. چه برسد لیاقت چنین چیز گرانبهایی. به آنها اگر لجن مرداب هم بدهی آن را با اشتیاق سر میکشند و نه تنها سیراب میشوند بلکه سرمست هم میشوند.
دوست گرانبهایام! سمانه!
خوب بودن مسیلهایی نبوده که تو بتوانی بهراحتی آن را بدست بیاوری و حال به راحتی آن را از دست بدهی.
سمانه باید فروشندهی زبر دستی باشی. رایگان فروختن خوبی، گرانفروشی است که هرکسی مشتری آن نیست. بعضیها واقعا خریدار نیستاند و فقط برای تفریح آمدهاند. مشتری واقعی یک کالای گرانبها خیلی دیر به سراغ آن میآید. تو نباید به فکر هرچه سریعتر به سود رسیدن خود باشی. حواسات باشد که متضرر نشوی.
برچسبها: بیرنگ, خواب و بیداری, خون, خیابانها, دلهره, دوست, رنگ زندگی, شبیه خون, پیام, پیامبر, ژنده پوش
نوشته شده در نوشتهها | بدون دیدگاه »
چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۸۷
احتمال دارد چیزی که در پس اعماق وجود داشته باشد در لایههای رویی وجود نداشته باشد و چیزی که دیده نمیشود اینطور انگاشته میشود که وجود ندارد، همانطور که گویی تا پیش از این نبوده است.
پس هیچ چیزی وجود ندارد.
سرمایهای بس گرانبها که به سادگی یافت نمیشود.

برچسبها: آرامش, آسایش, انتظار پوچ, انسانگرایی, اومانیسم, بیرنگ, خاکستری, خزان, گوشواره
نوشته شده در نوشتهها | ۳ دیدگاه »
جمعه, ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
تعلیق چیز جالبی است. به خصوص اگر از سال بالا بزند.
معلقم در هوا.
حبابهایی هم هست. خُب باشد.
چیز خاصی هم باید در این بین وجود داشته باشد. بماند که هست یا نیست.
هرچند همه و هیچکس از پس آن برنیایند.
تعلیق در هر امری جایز است. به خصوص جایی که هیچکس انتظار آنرا نداشته باشد.
همانند مرگ ناگهان میرسد.
پافشاری نیست بر این موقعیت.
برچسبها: بیرنگ, جدیکار, خاکستری, دوست, هتل لاله
نوشته شده در نوشتهها | ۷ دیدگاه »
دوشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۸۶
و باز دوباره من با فصل زمستان به میانه رسیدم. دیگر بهار را انتظار نمیکشم.
در زمستان خیابانها را ترک گفتیم. از زمستان به یک فنجان ِ کوچک ِ گرم پناه آوردیم.
من به خیابان باز میگردم.
من یک واژه دارم. نه بیشتر نه کمتر.
نمیپذیرم.
نمیگویم.
برای رسیدن به آنچه که خوشبختی خوانده میشود باید خوش باشد.
واژهام را باید فراموش کند.
از همین حالا هم برای فرارسیدن این روز، روزشمار نصب کردهاند.
برای رسیدن چنین فرخندهی باشکوهی کم شدن اعداد روزشمار خوشایند به نظر میرسد.
اما، تنها، به نظر میرسد.
به راستی در نظرها نخواهم بود.
هنگامی که ترک شوم برگهای خشک شدهی روی زمین مرا همراهی خواهند کرد.
و من در این زمین، بیگانهی تهیدستی شوم. بی برگ. با قطعاتی از جنس فلز.
یادباد آن روزگاران. یاد باد!

برچسبها: بیرنگ, دلتنگی, شبیه خون
نوشته شده در نوشتهها | ۸ دیدگاه »
سه شنبه, ۱۸ دی ۱۳۸۶
باسم حق
با توجه به بعضی از شبهات و شکیات لازم میدانم به بعضی از آنها و نه همهی آنها پاسخ دهم؛
۱- پست پیشین بنده که در تاریخ ششم دیماه یک هزار و سیصد و هشتاد وشش به اطلاع عموم رسید باعث دلخوری بعضی از دولتمردان دولت علیه و نیز جمع کثیری از خویشان خونی دربار و نیز دوستان و آشنایان و حتی عوام شده بود که چرا نام ایشان را ذکر نکردیم. در جواب به همهی آنها باید گفت که ما نام هرکس را که اختیار کنیم خواهیم برد و اگر نام کسی آورده نشده نه از قلم بلکه از دل افتاده. “ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش”.
۲- “هوا بس ناجوانمردانه سرد است”. کمی به گربههای دم در غذا بدهبد جای دوری نمیرود ماموران میبینند و در اخذ مالیات سالیانهی خانوار درنظر میگیرند.
۳- گویی غمیست عجیب در نزدمان که دورترینها نیز بینند و ندانند که چیست. عجب از رسم زمانه که نزدیکان [نه یک نفر و دو نفر، بیشترشان] این گونه با تو میکنند و تو نیز هیچ کاری نیست به غیر از خوردن ِ خون ِ دل. “زشیر ستر خوردن و سوسمار / عرب را بهجایی رسید است کار / که تاج و تخت کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون! تفو!”.
۴- به زودی ماه محرم فرا میرسد. تمام کسانی که میخواهند ریا کنند و از صدقهی سر امام حسین اجرت بگیرند دندان تیز کنند. گرچه میدانم که همهی آنها احتیاجی به یادآوری ما ندارند و از پیش، آماده هستند. خدا میداند که اگر ریاکارن محرم و صفر و رمضان را نداشتند چه میکردند. “جامی است که عقل آفرین میزندش/ صد بوسه ی مهر بر جبین میزندش”.
برچسبها: آرامش, آسایش, بیرنگ, خاکستری, دلتنگی, شبیه خون
نوشته شده در نوشتهها | بدون دیدگاه »