تب

خواستم یادم باشد که سرد بود و من عرق می‌ریختم.

سرد بود و من تنها بودم.

سرد بود و من بودم.

من با من بودم و ماندم.

کجایی

کجایی؟ این سؤال را از خودم می‌پرسم یا از تویی که نمی‌آیی؟
پیاله‌ی زهرم کجاست؟ خون‌ام کجاست؟ تو کجایی؟
نمی‌آیی؟

 

بی صدا

نفس‌ام و صدای‌ات و فریادم.

هوای‌ات هوای دنیا را مسموم کرد.

سم هوا کشت مرا.

رویاهای واقعه

تنازی می‌کند در برهوت پرشکوه من.
غم از ریشه‌های خشکیده‌ی تن‌ام تراوش می‌کند.
می‌زند، می‌کوبد. بی انتها، در سکوت چین‌هایم روان می‌کند سراب نزدیکی‌اش.
می‌دانم!‌ این ناشناخته‌ی پلید تنها ذخیره‌های اشک من را می‌جوید.

پرت‌گاه

دوست‌ات دارم، چون می‌بویم‌ات. هم‌چون سقوط آزاد در رویا.

هراس

هرکسی در زندگی خطبه‌ی هشتادمی برای خود دارد.
از خطبه نباید ترسید، از نترسی باید ترسید.
زندگی زیباست، حتی اگر ترس داشته باشد.

بالاتر

دل‌ام برای تمام آن‌چه که از اصل نبوده، تنگ شده.
تمام تصویرهای نبوده تار شده. انگار از خواب بیدار شده‌ای و می‌بینی که نمی‌بینی.
مقاومت می‌کردی. اما حالا می‌پذیری. آرام،‌ آرام، خودت را و زمین را می‌پذیری.
بال‌هایت را باز می‌گشایی، می‌روی در آسمان‌ها و تار می‌شوی.

 

بهار

به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

ژشت

فاجعه‌‌ی اتمی “هیروشیما” و “ناکازاکی” سه روز متوالی ادامه خواهد داشت. سپس هیچ درنایی آرزوی مرا برآورده نخواهد کرد.

سندروم

سلام این‌جا غرب است؟ من کلاغی هستم که می‌خواهم پرواز را فراموش کنم و کج‌ کج راه بروم.