فکر نکن ۳

فکر نکن یعنی بله شما درست می‌گویید و من نمی‌فهم‌ام.

 

کارزامی

در حالی‌که سال‌های متمادی از آیت الله درخواست کرده بود تا  او را از گزند گرمای تابستان حفظ کند، این‌ سال سر خود را به آرامی بالا آورد و سپس در برابر عظمت نامتناهی آیت الله سر تعظیم فرود آورد؛
–    اجازه دهید با عمق وجودام گرمای این سال را پذیرا باشم و در پناه شما از آن لذت ببرم.

با این درخواست وی موافقت حاصل شد.

میراث من

به پادکست زیر گوش کنید: (نوشته‌ی زیر متن پادکست است)

[دکمه‌ی Play را کلیک کنید]

من تنهایی‌ام را می‌توانم با خیره شدن به یک گل رزِ سرخ پژمرده سپری کنم.
مگر من از دنیا چه خواستم که آیین یکتا پرستی‌ام باید چنین باشد؟
نگاه‌ها از من خسته شده‌اند.
آرام‌آرام،
میراث من به سراغ من می‌آید.
و من نگران از این میراث در ذهن‌ام می‌دوم.
سال‌ها صبر می‌کنم و تنها خیره می‌شوم.
مردم می‌آیند و می‌روند.
میراث من زمانی به سراغ‌ام می‌آید که خواب در آرامش ابدی را برگزینم،
و آن‌گاه میراث من در خش‌خش برگهای خسته‌ایی که در پیاده‌روهای طولانی می‌خزند به دیگران می‌رسد.
سال‌ها می‌گذرد و من دیگر در نیستی‌ام و ناگهان برگی خودش را کشان‌کشان به زیر پای‌ات می‌اندازد.
و تو با لبخند زیبایت میراث من را خرد می‌کنی.

طالع تقدیر

و باز دوباره من با فصل زمستان به میانه رسیدم. دیگر بهار را انتظار نمی‌کشم.
در زمستان خیابان‌ها را ترک گفتیم. از زمستان به یک فنجان ِ کوچک ِ گرم پناه آوردیم.
من به خیابان باز می‌گردم.
من یک واژه دارم. نه بیشتر نه کمتر.
نمی‌پذیرم.
نمی‌گویم.
برای رسیدن به آن‌چه که خوشبختی خوانده می‌شود باید خوش باشد.
واژه‌ام را باید فراموش کند.
از همین حالا هم برای فرارسیدن این روز، روزشمار نصب کرده‌اند.
برای رسیدن چنین فرخنده‌ی باشکوهی کم شدن اعداد روزشمار خوشایند به نظر می‌رسد.
اما، تنها، به نظر می‌رسد.
به راستی در نظرها نخواهم بود.
هنگامی که ترک شوم برگ‌های خشک شده‌ی روی زمین مرا همراهی خواهند کرد.
و من در این زمین، بیگانه‌ی تهی‌دستی شوم. بی برگ. با قطعاتی از جنس فلز.
یادباد آن روزگاران. یاد باد!

خداحافظ ارتباط

و نه برای خودم و این بار برای روحی که در آستانه‌ی در ِ رفتن ایستاده و هرگاه که متوجه او می‌شوم به من می‌خندد. با درد ِ‌ ندیدن‌اَت چه کنم؟ هیهات که جسمی برای غافلان ندارم. این بار تصویری برای اثبات مدعای خویش ندارم.
می‌گریم به یاد روزهایی که بی‌دلیل شب شد.
بگذار تا در کنار تو ای جسم ِ یقین ِ وجود به شیرین‌ترین آسایش‌ها به خاک سپرده شوم. به یقین که خاک مرا بی‌دلیل هم خواهد پذیرفت چه بر این‌که دلایل بسیارند و بهانه‌ها برای ماندن ناچیز.
چه سودی است اگر نکوشم برای با انسان‌ها بودن؟‌ “انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛” به یقین که اگر تنها یک عذاب دردناک برای انسان‌ها باشد آن فعل ِ‌ فراموش کردن از روی ِ آگاهی خواهد بود.

توضیحات اربعه

باسم حق‌

با توجه به بعضی از شبهات و شکیات لازم می‌دانم به بعضی از آن‌ها و نه همه‌ی آن‌ها پاسخ دهم؛
۱- پست پیشین بنده که در تاریخ ششم دی‌ماه یک هزار و سیصد و هشتاد وشش به اطلاع عموم رسید باعث دل‌خوری بعضی از دولت‌مردان دولت علیه و نیز جمع کثیری از خویشان خونی دربار و نیز دوستان و آشنایان و حتی عوام شده بود که چرا نام ایشان را ذکر نکردیم. در جواب به همه‌ی آن‌ها باید گفت که ما نام هرکس را که اختیار کنیم خواهیم برد و اگر نام کسی آورده نشده نه از قلم بلکه از دل افتاده. “ای دل اگر عاشقی در پی دل‌دار باش”.
۲- “هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است”. کمی به گربه‌های دم در غذا بدهبد جای دوری نمی‌رود ماموران می‌بینند و در اخذ مالیات سالیانه‌ی خانوار درنظر می‌گیرند.
۳- گویی غمی‌ست عجیب در نزدمان که دورترین‌ها نیز بینند و ندانند که چیست. عجب از رسم زمانه که نزدیکان [نه یک نفر و دو نفر،‌ بیشترشان] این گونه با تو می‌کنند و تو نیز هیچ کاری نیست به غیر از خوردن ِ خون ِ دل. “زشیر ستر خوردن و سوسمار / عرب را به‌جایی رسید است کار / که تاج و تخت کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردون! تفو!”.
۴- به زودی ماه محرم فرا می‌رسد. تمام کسانی که می‌خواهند ریا کنند و از صدقه‌ی سر امام حسین اجرت بگیرند دندان تیز کنند. گرچه می‌دانم که همه‌ی آن‌ها احتیاجی به یادآوری ما ندارند و از پیش،‌ آماده هستند. خدا می‌داند که اگر ریاکارن محرم و صفر و رمضان را نداشتند چه می‌کردند. “جامی است که عقل آفرین می‌زندش/ صد بوسه ی مهر بر جبین می‌زندش”.

خزان ِ من

دلتنگ‌ام!
دلتنگی‌ایی که نادانی‌ام چشمه‌ی آن است.
آه! ای بادهای خزان،
فراموش باد خوش روزگاران.

امانت‌ِ پس از روز‌ ِ قدرت

من‌ می‌مونم و تو نمی‌مونی. به از اینکه ببینمت که موندی.
چرا اگر کسی تو خودش بره بقیه برای تیمار کردنش جمله‌ی تکراری؛ “عاشق شدی؟” رو به کار می‌برن؟ حالا نمی شه عاشق نشد و ناراحت هم شد؟ عشق کیلویی چند؟
دردهای ساده تنها برای مردم های ساده است اما ممکنه برای مردم غیر ساده هم دردهای ساده پیش بیاد. با این حال روزهای پاییزی که پدیده‌‌ی اینورژن [دگرگونی هوا] پیش می‌آد، ‌احساس قدرت پوشالی همه ‌جا رو فرا می‌گیره.
در ضمن آسمان همیشه و همه جا آبی نیست. این دروغی بزرگه که برای خالی نبودن عریضه گفته می شه.
پاداش‌ ِ پس از نگهداری ِ بد‌ ِ امانت،‌ جرقه‌ی روز ِ‌قدرت بود.
چند روز پیش روز جهانی قدرت بود.

خواب خاکستری

اعدادی که می‌آیند و می‌روند و فکر نمی‌کنم چندان اهمیتی داشته باشند. چون زمان کافی برای درک آن ها وجود دارد. گرچه هیچ احتیاجی به درک شدن هم ندارند.
به موسیقی راک اند رول هیچ علاقه‌ایی ندارم. ولی به شدت برایم نقش لالایی قبل از خواب را بازی می‌کند. گویی آرام آرام برای خوابی عمیق و ابدی آماده‌ام می‌کند.
می‌نوشم جام شوکران را.
بیش از یک سال است که بیدارم اما گویی همه را در رویای خواب گذرانده ام. و این من ام انگار.
موسیقی در این خواب برایم چندان اهمیتی نداشته است، ولی نمی‌دانم چه اصراری مرا وادار به گوش دادن ناخودآگاه موسیقی می کرده است. تمام این مدت موسیقی در گوشم نجوا می‌کرده ولی من به آن گوش نمی دادم. حتی بعضی وقت ها به هیچ وجه توجهی نمی‌کردم و نمی‌کنم که چه چیزی به داخل گوشم می رود.
انگار چیزی به نام سلیقه هم وجود خارجی پیدا می‌کند و فی‌الفور بی ارزش می‌شود.

 

 

 

شبیه خون به خون ام

کم خون شدم.
آن قدر که خونم دیگه من رو به یاد نمی آره. مدت هاست که لحظه هایی رو که من و خون ام با هم دوران سرشار از انرژی و احساس خوب بودن رو داشتیم به یاد نمی آره.
نگرانم.
نگران این هستم که مبادا آن قدر کم خون بشم که خون ام، یک روز یادش بره که دیگه من کی هستم. خوابی دیدم که خون ام از شدت عصبانیت “سریر خون” بود. هیچ چیز فایده نداشت وخون جلوی چشمانش رو گرفته بود و من مثل خون، برای خون ام گریه کردم.