دوباره آغاز

هیچ‌وقت به این اندازه به مرگ نزدیک نبودم. منظورم تجربه‌ی مرگ نیست. منظورم فاصله است.

کوتاه شدن این فاصله مرگ را برایم دل‌پذیر کرده است.

هیچ ترسی نیست.

هیچ محضی نیست.

نقطه

آیا زندگی منشوری ست در حرکت دوار؟

 

کجایی

کجایی؟ این سؤال را از خودم می‌پرسم یا از تویی که نمی‌آیی؟
پیاله‌ی زهرم کجاست؟ خون‌ام کجاست؟ تو کجایی؟
نمی‌آیی؟

 

بشکست

جام‌ات از دست‌ات بگرفتم و از شیدایی تو نوشیدم‌اش.

نگفتی که کاسه‌ی زهر بود. نوشیدم و نیست شدم.

هستی‌ام نیست شد.

نیستم، نیستم، نیستم.

پناه

بسم الله الرحمن الرحیم.

دوستانه است

وحشتناک است!
وحشی است!
کابوس شب، حسرت روز بعدی می‌شود.
منطقی است.

سوختم

از بیخ و بن “بید” بوده‌ام. آرامش و طوفان ریشه‌ام را نمی‌کند.

فکر نکن ۳

فکر نکن یعنی بله شما درست می‌گویید و من نمی‌فهم‌ام.

 

فکر نکن

خط‌خطی‌هایی که برای خودم دارم.

بالاتر

دل‌ام برای تمام آن‌چه که از اصل نبوده، تنگ شده.
تمام تصویرهای نبوده تار شده. انگار از خواب بیدار شده‌ای و می‌بینی که نمی‌بینی.
مقاومت می‌کردی. اما حالا می‌پذیری. آرام،‌ آرام، خودت را و زمین را می‌پذیری.
بال‌هایت را باز می‌گشایی، می‌روی در آسمان‌ها و تار می‌شوی.