بشکست

جام‌ات از دست‌ات بگرفتم و از شیدایی تو نوشیدم‌اش.

نگفتی که کاسه‌ی زهر بود. نوشیدم و نیست شدم.

هستی‌ام نیست شد.

نیستم، نیستم، نیستم.

وقت المغادره

بوی جوی مولیان آید همی؟

غرق شدن

آرام‌تر مثل شکفتن گل رز.
خوش‌تر مثل لب‌خند بعد از هیجان.
پر قدرت‌تر مثل حق نخست‌وزیر.
نرم‌تر مثل آغشتگی لای انگشتان‌.
هوش‌برتر مثل رایحه‌ی عجیب.
گرم‌تر مثل گرمای اصطکاک دو رنگ‌دانه.
بهتر مثل فراموشی شبانه.

سوختم

از بیخ و بن “بید” بوده‌ام. آرامش و طوفان ریشه‌ام را نمی‌کند.

بهار

به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

یونگ

ای نادیده من! من را بینا کن.
چشمان ام را به حق مریم مقدس (ع) که به خاطر مشکل فنی نیم فاصله ندارد و متعلق به من نیست، بازگشا.
مهم این است که نادیده ی من در جشن و سرور باشد. مهم نیست  که من در آن نقطه ی خاص قرار ندارم. من در جایی قرار دارم که باید بسوزم. چه دلیل که این جا باید سوخت.
فراوانی در هر چیزی هست. حتی لبخند بی دلیل دشمنان که موجب تاسف ماست. ولی نادیده ی من برای لبخند هزاران دلیل دارد.

ستاره‌ها

از هشتم مارس “سرهنگ معمر قذافی” هم می‌تواند به کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا بدون مشکل و مانع سفر کند.
این روزها یک بهانه‌ی دیگر هم برای شادباش گفتن پیدا کردم.

غرب! غرب!

بگذارید تا پایانی را بگویم که هیچ‌گاه آغازی نداشت.
قسم به دوری ِ تو که همین نزدیکی‌ها پرسه می‌زند، من گفته بودم. چیزی راجع‌به رازهایی که خورده بودیم گفته بودم.
راستی یادم رفته بود بپرسم. تو خواب من را هم می‌بینی؟
من سال‌هاست خواب‌ام.
پدر!
این قطعیت تو بود. نه آن‌چه که پیش از این، تو من را در هیبت کت و شلوار سرمه‌ایی دیده بودی.
عزیزکم! من انسان نیستم. درک نمی‌کنی؟
اگر یک بار به این فکر می‌کردیم که چرا دهان من بسته بود، شاید حالا پسته‌های باغ خندان بودند.
بیا تا من شنل قرمز‌ام را به جای کت و شلوار سرمه‌ایی بر تن کنم تا ببینی من سبزم. گاهی هم زرد، مثل نسیم.
قسم به اتوبوس‌های قرمز دو طبقه که من به تو نزدیک‌تر شده‌ام.
لابد از خودت می‌پرسی تفاوت من با آن‌ها چیست؟ من فقط هزاران مایل با آن‌ها فاصله دارم.
حالا چه تفاوتی می‌کند که “Covent Garden” باشد، یا جایی که شش ماه یا شب است یا روز؟
مهم این است عزیزکم که من چند ده کیلومتری به غرب نزدیک‌تر شده‌ام و تو نمی‌دانی که قلبی درد دارد و اکوکاردیوگرافی می‌شود، اما از طرفی قلبی هم بود فشرده که هیچ‌گاه درمان نشد.
روابطی که به درب خروج اضطراری اعتقاد دارند همیشه باز هستند.
دیشب شنیدم سوسک‌ها می‌گفتند غریبه‌ایی این‌جاست که گوشواره‌ایی به گوش‌اش دارد. و من از دیدن‌شان تعجب نکردم.
طبیعت همین هست دیگر!
می‌دانی بعضی وقت‌ها آدم دل‌اش می‌خواهد در لجن شنا کند.
عزیزکم! قسم به خیابان پردیس که من چند کیلومتر به تو نزدیک شده‌ام.
می‌دانم که من نمی‌توانم تو را در آغوش بکشم. این از لحاظ پزشکی یک امر طبیعی است.
نسیم! نمی‌خواهی کمی بنشینی تا من فقط به تو نگاه کنم؟
من به غرب نزدیک‌تر شده‌ام.

پیرامون من

همه‌ی ظرف‌هایی که روی کابینت‌ها را به شکل L اشغال کرده بودند.حالا همه‌ی ظرف‌ها را شستم.

باور کن زیبای من! این چنین است رسم روزگار.
از میلیون‌ها آدمی که زاده می‌شوند، فقط تعدادی در اقلیت‌اند و از آن اقلیت باز تعدادی در اقلیتی دگر و از آن اقلیت دگر تعدادی مثل من . . .*
این من ِ من است.

تازه که گذر روزگار این‌طوری است.
حالا که درست همه چیز بی‌هوده است.**
همین حالاایی که حالا حالا ها قرار نبود بیاید.
مستی‌های من که برای بعضی از شماها آشناست.
و تاریک‌خانه‌ی من، [و باز این من ِ من]
و برای سالیانی که من نخواهم بود و پیش از آن بر چوبه‌ی دار در آخرین لحظه فریاد بزنم: زنده باد خودم!
تو فکر می‌کنی اهمیت دارد؟
نه جدا؟ [ که جدیدا [که جدیدن شده،] جدن]،
باید سال‌ها پیش که شوهر خواهرم که حالا شده پسر خاله‌ام به همین بلندی فریاد زد: نه بیبنم جدن جرات‌اش را داری؟
باید همان روز می‌گفتم: آره عزیزم! جرات‌اش را دارم. زنده باد خودم!‌

خب! به رسم روزگار تکراری و زورکی من [و باز این من ِ من] مستی من دیرتر از این بود.
نوشیدنی‌های زرد و حوله‌ایی آبی که روی آن استفراغ می‌کردم در خیال مستی‌ام که راستی بود، رنگ هم‌دیگر را تشدید می‌کردند.
هنوز دوربین‌ام منتظر من است.
عزیزکم مگر نمی‌بینی من کرکره‌ها را کشیده‌ام پایین؟
به علت خودسوزی تا اطلاع ثانوی بسته است.

هنوز دهان‌ام بوی الکل می‌دهد.
بی خیال لبان‌ من [و باز این من ِ من].
پسر  بلوند هفده ساله‌ایی را می‌شناسم که لبانم [و باز این من ِ من] را تمجید می‌کند.
هی! تو فکر می‌کنی من وقتی ناراحت می‌شوم چه می‌کنم؟
هیچ! فقط کیک می‌پزم.
هوا سردتر می‌شود و همه از انجماد در می‌آیند.
الکل چی؟ الکل که یخ نمی‌زند که حالا از انجماد در بیاید.
ها! فهمیدم! برای همین من زود مست می‌شوم. چون وقتی الکل می‌خورم همه چیز درونم ذوب می‌شود.
پس چرا من در توی لعنتی ذوب شدم؟

لباس‌ام را در می‌آرم.
آرام!
هیس! همه خواب‌اند.
حالا که همه خواب‌اند و من بیدار،
این من ِ من است که بیدار است.

*: این‌یکی را از “باربد ِ شب” با تغییراتی از پست “واژه”‌اش وام گرفتم. اقلیت در اقلیت برای من معنای خاصی دارد که باربد ِ شب به خوبی با آن آشناست و فکر می‌کنم با هم در این مورد درک می‌کنیم. در ضمن دو پست در مورد اقلیت دارم که در این‌جا و این‌جا می‌توانید آن‌ها را بخوانید.
**: این جمله‌ی “همه چیز بی‌هوده است.” از “همزاد” برای‌ام خارش مغز ایجاد کرده است و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. مرسی! همزاد.
و با تشکر از این من  ِ من!