تخت تاجگذاری
ببین! بخوان! گوش کن!
: همه بیرون.
: گفتم همه بیرون.
: خیر! بیرون.
: اینبار جایی خواهم خوابید که به عقل هیچکس نرسد.
. . .
- “هُما” را آماده کنید.

برچسبها: آرامش, خاکستری, خزان, دلهره, دوست, رنگ, لبخند, مرگ
نوشته شده در شنبه, ۷ دی ۱۳۸۷ در ۱:۰۳ ق.ظ و در دستهی نوشتهها, پادکستها.
میتوانید دیدگاههای این نوشته را پیگیری کنید با RSS 2.0 خوراک
میتوانید دیدگاهتان را بنویسید, یا بازتاب از سایت خودتان
۸ دی ۱۳۸۷ در ۹:۰۶ ق.ظ
حتی بی عقل ها
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۴:۳۵ ب.ظ
نگرانی با اندوه، همه را میخواهد و همه را رد میکند.
عقل؟
نه من اینجا به عقل کاری ندارم.
کنایه به کار بردم.
به این کامنت پاسخ دهید.
۸ دی ۱۳۸۷ در ۵:۳۲ ب.ظ
موسیقی کار هر کسی که بود خوش باشه همیشه. … تقاطع عکس و نوشته و موسیقی مثه یه روز خوب بود مثه یه اتفاق قشنگ (و می دونم کار تو اتفاقی نیست، هنرمندی) مثه یه لحظه ی شادی که نمی دونی چه چیزهایی دست به دست هم دادن تا رخ بده. بوس
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۴:۳۳ ب.ظ
:) اینقدر خوب بود؟
به این کامنت پاسخ دهید.
۹ دی ۱۳۸۷ در ۳:۰۶ ب.ظ
چرا این موسیقی باید یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه بیشتر طول نکشد و همه ی لحظه های من را پر کند؟ هان؟ می کند آدم را تا دسته بعد می برد به سوی یه موضوع فیلم کوتاه یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه ای من را و بعد می بینم دوربین ندارم. بعد که با این موسیقی وبلاگ می خوانم دل ام بدجور توی تالارهای باشکوه قدیمی می چرخد. … موسیقی هم برای خودش خوب و بد دارد ها.
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۴:۳۳ ب.ظ
از مزایای موسیقی همین است؛ دیده نمیشود، به تو اجازه میدهد خودت بسازی و ببینی.
من به تو با این عکس کمک میکنم که به فضای ذهنی من که پردازش شدهی ذهن من است برسی. من مدام سعی دارم به تصویر بکشم. از گفتن ابا ندارم، اما من جور دیگری لب به سخن میگشایم. سپس سخن را کوتاه میکنم و به مونولوگی کوتاه اکتفا میکنم.
یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه برای چنین تصویر و مونولوگی اگر زیاد نباشد، کافیست.
در تالارهای باشکوه بچرخ و مستانه برقص. ولی یادت باشد شکوه به پایان میرسد. در آخر من کاخ را خراب میکنم.
نمیدانم چرا همیشه آخرش همهچیز را نابود میکنم.
به این کامنت پاسخ دهید.
حمید پرنیان Reply:
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۵:۴۹ ب.ظ
بر خرابه های این کاخ باشکوه که بوی تمدن می داد هم می شه چرخید روی خرابه ی این … برخی چیزها هست که نمی دانی از کجا می آید دیگر. نمی توانی. باید ایمان بیاوری. آیه است که نازل شده و بر دل تو نشسته. پس از سنگ شدن دل ام با این موسیقی چند قطره اشک آب کرد نرم کرد دل کرد. …
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۰ دی ۱۳۸۷ در ۱:۰۱ ب.ظ
یه بار یکی منو بیرون کرد که
خودکشی کنه
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۳:۰۳ ق.ظ
از کجا؟ کِی؟ کی؟
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۲ دی ۱۳۸۷ در ۶:۴۸ ق.ظ
ویرانه های مدور را خواندی؟
یک داستانه مال خورخه لویس بورخس
من خیلی دوستش دارم
تو الان ویرانه های مدور هستی
یا برج بابل؟
من گیجم
چرا هیچ خبری ازت نیست؟
نگران ام
نگران ام
نگران ام
رامتین
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۴ دی ۱۳۸۷ در ۴:۴۴ ب.ظ
این جا چه خبره عالیجاه؟
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۳ ب.ظ
تاجگذاری دارم میکنم.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۵ دی ۱۳۸۷ در ۱:۴۵ ق.ظ
این حموم قدیمی ها همشون جن داره
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۲:۴۱ ق.ظ
جن که همهجا پیدا میشه، ولی اینجا حموم قدیمی نیست.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۶ دی ۱۳۸۷ در ۸:۱۲ ب.ظ
یه جورهایی تاج گذاری ، پایان دادن به یه آغاز نیست ؟
من که این جوریش رو زیاد دیدم !
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۶ ق.ظ
پایان دادن به یک راه و آغازی برای یک راه جدید.
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۱ دی ۱۳۸۷ در ۴:۴۸ ب.ظ
سلام بر عالیجاه پژو حمید جان
از گفتگویتان لذت بردم
مرا به محفل عاشقانه تان وارد نمایید
gh1347sh@yahoo
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۲۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۳۳ ب.ظ
من مسیول توهمات دیگران نیستم.
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۷ دی ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۶ ب.ظ
مگر اینکه این جوری همای سعادت بر شانه های مبارکمان بنشیند!
او به کار می رسد و شما هم به پادشاهیتان
به این کامنت پاسخ دهید.
pej Reply:
دی ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۱ ق.ظ
من هم امیدوارم این اتفاق زودتر رخ بدهد.
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۷ دی ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۱ ب.ظ
تصحیح کامنت پیشین:
مگر اینکه این جوری همای سعادت بر شانه های مبارکمان بنشیند!
او به کارش می رسد و ما هم به پادشاهی مان
به این کامنت پاسخ دهید.