میراث من
به پادکست زیر گوش کنید: (نوشتهی زیر متن پادکست است)
[دکمهی Play را کلیک کنید]
من تنهاییام را میتوانم با خیره شدن به یک گل رزِ سرخ پژمرده سپری کنم.
مگر من از دنیا چه خواستم که آیین یکتا پرستیام باید چنین باشد؟
نگاهها از من خسته شدهاند.
آرامآرام،
میراث من به سراغ من میآید.
و من نگران از این میراث در ذهنام میدوم.
سالها صبر میکنم و تنها خیره میشوم.
مردم میآیند و میروند.
میراث من زمانی به سراغام میآید که خواب در آرامش ابدی را برگزینم،
و آنگاه میراث من در خشخش برگهای خستهایی که در پیادهروهای طولانی میخزند به دیگران میرسد.
سالها میگذرد و من دیگر در نیستیام و ناگهان برگی خودش را کشانکشان به زیر پایات میاندازد.
و تو با لبخند زیبایت میراث من را خرد میکنی.
۱۴ مرداد ۱۳۸۷ در ۸:۴۰ ق.ظ
قرچ
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۵ مرداد ۱۳۸۷ در ۶:۲۸ ب.ظ
خوشحال می شدم اگر حداقل یک دلیل برای ابراز نظرتان می آوردید که من بتوانم روی نظرتان فکر کنم. واقعا شاید شما راست می گویید. اما بر مبنای چه دلیلی؟
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۳ مرداد ۱۳۸۷ در ۴:۴۴ ق.ظ
درود بر شما دوست نیکو ساعت ۲۰:۵ ساعتی که کلوین نور سرد میشود ومن برای دوستی که کدی است از زندگی در درون سیم مینویسم که هرگز نمیبنمت ولی تو وجود داری همان گونه من وجود دارم وجود ما شنا کردن بر خلاف جهت جریان در تاریکی مطلق است در رودخانه ای که خدا در ان غرق شده تا زمانی که شنا کنی هستی .بدرود..
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۴ مرداد ۱۳۸۷ در ۵:۰۰ ق.ظ
میراثت بوی پاییز می ده … تا هزاران سال هست … تا زمانی که دیگه زمین چهار فصل نباشه
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۴ مرداد ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۷ ب.ظ
آرامش برای شما به جای میگزارم، آرامش خود را به شما می دهم.آنچه من به شما می دهم نه چنان است که جهان به شما می دهد. دل شما مضطرب و هراسان نباشد.
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۵ مرداد ۱۳۸۷ در ۹:۴۲ ب.ظ
پژ عزیز … امکان اش هست به من یاد بدی چه طور می تونم اون پلیر رو توی وبلاگ ام بذارم؟! ممنون می شم.
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۵ مرداد ۱۳۸۷ در ۹:۴۹ ب.ظ
صدات خیلی گیرا بود. … صدا رو دوست دارم.
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۹ مرداد ۱۳۸۷ در ۶:۲۰ ق.ظ
صدای ناله ی برگ ها زیر پای عابران سر به هوا… میراث پاییز
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۹ مرداد ۱۳۸۷ در ۹:۲۳ ق.ظ
هر چه سعی کردیم نکامنیتم نشد که نشد برادر
انرژی عجیبی تو صدات (و نه تو متن) بود برای ویرانی و نه تباهی
من هر روز میام و گوش میدم که چی تراوش می کنه از این صدا، دلم غمگینتر ، پر می کشم تو تاریکی.
دست مریزاد
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۹ مرداد ۱۳۸۷ در ۶:۳۳ ب.ظ
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی…
به این کامنت پاسخ دهید.
۲۹ مرداد ۱۳۸۷ در ۶:۳۳ ب.ظ
من به معجزهی صدا فکر میکنم.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۲ شهریور ۱۳۸۷ در ۶:۱۳ ق.ظ
صداتو شنیدم. وقتی نیستی دیگه به چیزی فکر نکن.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۹ شهریور ۱۳۸۷ در ۵:۰۴ ق.ظ
وقتی نیستم برام مهمه که دیگران به چه چیزی فکر میکنند. اونوقت این دیگران برام مهم هستند.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۹ شهریور ۱۳۸۷ در ۱:۲۹ ب.ظ
خودتو اذیت میکنی.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۹ شهریور ۱۳۸۷ در ۱:۵۴ ب.ظ
خب! این شیوهی زندگی من هست.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۹ شهریور ۱۳۸۷ در ۵:۲۱ ب.ظ
شیوه رنج.
زنده باش.
به این کامنت پاسخ دهید.
۱۱ آذر ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۶ ب.ظ
.
به این کامنت پاسخ دهید.