صبرِ دلپذیر پس از ساعت بیست و یک با چاشنیِ استفراغ روزانه

تالاپ! [آوا]
هست از پس پرده گفتگوی من و تو /  چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من*
: صبر؟
– باشه!
: فکر می کنی طاقتشو داری؟
– یک رشته سیم عصبی باید جواب بده که یا جواب می ده یا نمی ده. زیاد فکرشو نکن، اهمیت چندانی نداره.
: بمان.
– تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟ /  وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه؟
پر کن قدح باده، که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم، بر آرم یا نه*
: تو این سن نباید به این چیزا فکر کرد، هنوز راه داره.
– بعدش چی؟
———————————————————————
* خیام

پایان کژدم

آبان ماه هم به خوبی و خوشی به پایان رسید و اتفاق خاصی نیفتاد و هنوز . . .
و به زودی . . .

نشانه های خاکستری

تنها کسانی که می دانند کجا را نگاه کنند می بینند،

و برای ایشان نشانه هایی هست.

عکس هِنری ۱۴

گاهی فراموش می کنم که چه مدت است به انتظار تو نشسته یا ایستاده ام. یادم نمی آید که کجا منتظرت بوده ام. دیر هنگامی است که رسم این بود.حالا عادت می کنم و به جای گاه ِ تو خیره می مانم گرچه مکث ممنوع است.
بارگاه بدون حضور خیلی تنهاست می دانی؟

عکس هِنری ۱۳ “پاییز″

طبیعت به سادگی رنگ می بازد و ما . . .

عکس هِنری ۱۲ – “درونِ خاکستری”

از رنجی که می کِشم.
از خودم می پرسم ” آیا زمانی وجود داشته که مردم این سرزمین به هم عشق ورزیده باشند؟ ” هیچ جوابی نیست. گویا همه در تاریکی راه می رویم و به این دل بسته ایم که با لباسی فاخر در روشن ترین خیابان ها قدم می زنیم و چقدر ما خوشبختیم.
دود خودرو ها خوراک بدنمان شده و ما را خاکستری کرده. و همه می دانیم که روشن فکران این سرزمین با دود سیگار به روشن فکری می پردازند، از ریزترینمان تا درشت ترینمان.
دلم کمی خدا می خواهد که در این نزدیکی هاست و به حال ما در خلوتش می گرید. راه می رویم و ناراحتش می کنیم. نه! این خدایی که این روزها برایمان وجود دارد خدایی دروغین است که چون به ما گفته اند دیده نمی شود باور کردیم که بزرگ است و خشمگین و باید از او ترسید و کار نیک انجام داد تا ما را به آتش نیندازد، او آن قدر خشمگین است که به هیچ کس رحم نمی کند. این یکی را راست گفته اند در این خیابان های خاکستری اگر خدایی غیر از این وجود داشته باشد باید به وجود و بزرگی اش شک کرد. و گاه گاهی مهربان البته برای عده ایی خاص.
دلم می خواهد وقتی که آرامش دارم، دروغین و از ناچاری نباشد. می خواهم شادیِ واقعی را تجربه کنم تا بتوانم ناراحتی های واقعی را بپذیرم.
کمی رنگ برایم کافی بود. نیم سال تحصیلی گذشته “رنگ” را گذراندم. اما کسی به من نگفت چرا باید به این بپردازم که رنگ چیست؟ چه سودی دارد؟ از کجا معلوم سبزی که من می بینم برای دیگری قرمز نباشد؟ ولی در پایان به این نتیجه رسیدم که برای همه ی ما توفیری نمی کند که بدانیم فایده ی آن چیست. ونیز فهمیدم مهم نیست که با این چالش مواجه بشوم که ” سبز برای من همان سبز ی است که برای دیگری است؟ ” چون همه چیز را خاکستری می بینیم این مسیله چندان اهمیتی ندارد. و اگر همینطور پیش برود دور نیست زمانی که سر چهارراه ها کسی با دیدن رنگ چراغ راهنمایی نفهمد که باید برود یا بماند.
دور نیست . . .
و به زودی . . .

عکس هِنری ۱۱ (خاکستری)

همه، رنگ عوض خواهند کرد. و به یاد نخواهند آورد که چه بوده اند.
زیرا جز خاکستری رنگ دیگری در کمین آن ها نیست. و این سرنوشت همه خواهد بود.

 

عکس هِنری ۱۰ (خاکستری)

راه ِ تان را ادامه دهید لابد جایی برای شما هست که این گونه می روید. وعجب از این انسان هایی که تمامی اعمالشان را به خداوند نسبت می دهند. و تو و راه َت را مسخره و بی مقصد می دانند و تو را دعوت به راه پر برکتشان می کنند و دنیایی که در ماورایشان شکل گرفته سرشار از تمامی “رنگ “ها ست! و به تو عیب می گیرند که چرا می پنداری ماورای تو “خاکستری” ست. “خودشان را فراموش کرده و دیگران را به نیکی دعوت می کنند.” این عیب جویان گویی یادشان رفته که خود چیز دیگری جز “خاکستری” نیستند. ولی نمی دانند که ” خدا از آنچه در آسمان ها و زمین است آگاه است و این در کتاب خدا مسطور و محفوظ است و این برای خدا کاری بسیار سهل است.” و وای بر ما گمراهان!

 

 

عکس هِنری ۹ (خاکستری)

پشت این میله ها خبری نیست. تابلو و قفل برای مهم جلوه دادن فضای پشت میله هاست. اما آن جا فقط خاکستری است. هیچ چیز مهمی نیست.

عکس هِنری ۸

تبدیل تهران قدیم به طهران جدید.