دوستانه است

وحشتناک است!
وحشی است!
کابوس شب، حسرت روز بعدی می‌شود.
منطقی است.

می‌بینم

معماری بخشی از زندگی نیست.

زندگی معماری ست.

تقسیم تصویر و امیاژهای رنگارنگ معماری نیست.

زندگی معماری ست.

آه

بخوان! از خون بسته بخوان که تو را غرق می کند.

بُت

پناه می‌برم به ‘خدای‌گان’ از شر شیطان رانده شده.

رویاهای واقعه

تنازی می‌کند در برهوت پرشکوه من.
غم از ریشه‌های خشکیده‌ی تن‌ام تراوش می‌کند.
می‌زند، می‌کوبد. بی انتها، در سکوت چین‌هایم روان می‌کند سراب نزدیکی‌اش.
می‌دانم!‌ این ناشناخته‌ی پلید تنها ذخیره‌های اشک من را می‌جوید.

غرق شدن

آرام‌تر مثل شکفتن گل رز.
خوش‌تر مثل لب‌خند بعد از هیجان.
پر قدرت‌تر مثل حق نخست‌وزیر.
نرم‌تر مثل آغشتگی لای انگشتان‌.
هوش‌برتر مثل رایحه‌ی عجیب.
گرم‌تر مثل گرمای اصطکاک دو رنگ‌دانه.
بهتر مثل فراموشی شبانه.

نرم‌تر

گرم و سوزان!

پرت‌گاه

دوست‌ات دارم، چون می‌بویم‌ات. هم‌چون سقوط آزاد در رویا.

چه چیز؟

بیشتر از این می‌خواستی؟

نور؟

سفید؟

سفید؟

 

چرا؟

آفتاب، سرد، دیوانه.