تاریکی

یک روز روشن خواهم رفت. 

خورشید سرخ‌رنگ فرو خواهد رفت. 

آغاز پایانی دلخوش.

دوباره آغاز

هیچ‌وقت به این اندازه به مرگ نزدیک نبودم. منظورم تجربه‌ی مرگ نیست. منظورم فاصله است.

کوتاه شدن این فاصله مرگ را برایم دل‌پذیر کرده است.

هیچ ترسی نیست.

هیچ محضی نیست.

نقطه

آیا زندگی منشوری ست در حرکت دوار؟

 

تب

خواستم یادم باشد که سرد بود و من عرق می‌ریختم.

سرد بود و من تنها بودم.

سرد بود و من بودم.

من با من بودم و ماندم.

ده سال

دهمین سال‌ وب‌لاگ نویسی.

کجایی

کجایی؟ این سؤال را از خودم می‌پرسم یا از تویی که نمی‌آیی؟
پیاله‌ی زهرم کجاست؟ خون‌ام کجاست؟ تو کجایی؟
نمی‌آیی؟

 

بشکست

جام‌ات از دست‌ات بگرفتم و از شیدایی تو نوشیدم‌اش.

نگفتی که کاسه‌ی زهر بود. نوشیدم و نیست شدم.

هستی‌ام نیست شد.

نیستم، نیستم، نیستم.

بی صدا

نفس‌ام و صدای‌ات و فریادم.

هوای‌ات هوای دنیا را مسموم کرد.

سم هوا کشت مرا.

وقت المغادره

بوی جوی مولیان آید همی؟

سفید

بریز بر بی‌راهه‌ی من، بریز!