آفتاب آمد

۱۱ دی ۱۳۹۰

سر به گریبان فرو می‌برم.
آفتاب می‌شوم.
می‌تابم و می‌تابم برهر آن‌چه بی‌تفاوتی است.
یخ‌های بی‌تفاوتی همه را ذوب می‌کنم.
من سرما را می‌شکافم.

دیر

۱۸ آبان ۱۳۹۰

تو بگو تا من حرف بزنم.

می‌رسم

۵ تیر ۱۳۹۰

پادکست؛

 

الف

۱۳ فروردین ۱۳۹۰

من همان‌ام که پرت می‌کنم. باور داشته باش “متشکرم” از سخت‌ترین چیز‌هایی بود که به ما در مدرسه آموزش ندادند. خب البته زمان هم کافی نبود.

همین می‌شود. یادم می‌آید یک بار زنگ املا بود و از آن‌جایی که آن دوران طلایی مدرسه‌های دوشیفتی و نیمکت‌های سه‌نفره و پدر و مادرهای فعال بود برای این‌که خدای ناکرده تقلب نکنیم یک شاگرد از هر میز باید بساط‌اش را جمع می‌کرد و می‌رفت گوشه‌ای در کلاس می‌نشست یا کنار طاق‌چه می‌ایستاد و از طاق‌چه به عنوان میز استفاده می‌کرد. یک‌ روز، زنگ املا در نیم‌کت ما قرعه به نام من افتاد و بنا شد کنار طاق‌چه در حالت ایستاده املا بنویسم. من و یک هم‌کلاسی دیگرام درکنار یک طاق‌چه به طور مشترک ایستاده بودیم. معلم کرکره‌های پنجره‌ی طاق‌چه را پایین کشید تا نور به چشمان ما که کنار پنجره بودیم نخورد. در حال نوشتن املای کذایی بودیم که ناظم مدرسه وارد اتاق کلاس شد و من روی‌ام را برگرداندم تا ببینم ناظم چه می‌گوید. دست‌ام در این میان یک طرف پایین کرکره را همانند اهرم فشار داد و طرف دیگر کرکره ظرف بلور معلم را که یک متر آن‌طرف‌تر من روی همان طاق‌چه بود را هل داد. بلور به پایین افتاد و خرد شد. نفس‌ها در سینه همه حبس شده بود. ناظم که در تنبیه بدنی و ناسزا گفتن در میان دیگر ناظم‌ها بلور طلایی را از آن خود داشت، رو به شاگردی که نزدیک من مثل من کنار طاق‌چه ایستاده بود کرد و  با خشم فراوان گویی که از کوره تازه بیرون آمده چندتا ناسزای حسابی نثاراش کرد و آخر هم گفت: “مثل همین بلور رو تا فردا می‌گیری میاری. خودم فردا میام ببینم خریدی یا نه. وگرنه پدرتو در می‌آرم.” من لام تا کام چیزی نگفتم.

به چشمان معلم‌ام که ماجرا را نظاره کرده بود می‌نگریستم و  حالت چشمان‌اش جوری بود که می‌دانست مسبب اصلی من بودم نه هم‌کلاسی بخت برگشته‌ی من. هم‌کلاسی من به شدت گریه می‌کرد و می‌گفت: ” آقا به‌خدا کار ما نبود.”

احساس بدی بود. من از ترس اعتراف نکردم و نظاره‌گر قربانی شدن بی‌گناه بودم.

حالا از آن ماجرا حدود هفده سال می‌گذرد. دیدم حالا که در کشورم نیستم و دست آقای ناظم دیگر به من نمی‌رسد با خیال راحت اعتراف کنم.

محط

۲۲ اسفند ۱۳۸۹

نیم‌فاصله هم در فاصله توفیری است ابدی من.

جامه‌ی شفاف من

۱۸ دی ۱۳۸۹

باورکن ما هم‌دیگر را پرت نمی‌نماییم.
این را بدان که ما هم را پرت نمی‌نمایانیم نیز.
و به‌دان که پرت نمودن نماییدن نمی‌نماید.
و القصه رخسار بر رنگ نمی‌آید و نشانی از آن نه بر می‌تابد و نه می‌نماید.
ما نیز نه بر می‌تابیم و نه می‌نماییم و نه آن را که نباید بنماییم نمی‌نماییم.

فلک

۱۶ آذر ۱۳۸۹

تابستان کمی گرم بود و زمستان کمی سخت است.

ژشت

۱۶ آبان ۱۳۸۹

فاجعه‌‌ی اتمی “هیروشیما” و “ناکازاکی” سه روز متوالی ادامه خواهد داشت. سپس هیچ درنایی آرزوی مرا برآورده نخواهد کرد.

پرتر

۱ مهر ۱۳۸۹

نزدیک‌تر!
نم! نم‌ناک نه! نم!
چارخانه! خانه نه! چارخانه!
پل! پل‌ از میان باز شونده نه! پل!
دود اندود! دود نه! دود اندود!

سندروم

۴ شهریور ۱۳۸۹

سلام این‌جا غرب است؟ من کلاغی هستم که می‌خواهم پرواز را فراموش کنم و کج‌ کج راه بروم.

یونگ

۸ مرداد ۱۳۸۹

ای نادیده من! من را بینا کن.
چشمان ام را به حق مریم مقدس (ع) که به خاطر مشکل فنی نیم فاصله ندارد و متعلق به من نیست، بازگشا.
مهم این است که نادیده ی من در جشن و سرور باشد. مهم نیست  که من در آن نقطه ی خاص قرار ندارم. من در جایی قرار دارم که باید بسوزم. چه دلیل که این جا باید سوخت.
فراوانی در هر چیزی هست. حتی لبخند بی دلیل دشمنان که موجب تاسف ماست. ولی نادیده ی من برای لبخند هزاران دلیل دارد.

کارزامی

۱۳ خرداد ۱۳۸۹

در حالی‌که سال‌های متمادی از آیت الله درخواست کرده بود تا  او را از گزند گرمای تابستان حفظ کند، این‌ سال سر خود را به آرامی بالا آورد و سپس در برابر عظمت نامتناهی آیت الله سر تعظیم فرود آورد؛
-    اجازه دهید با عمق وجودام گرمای این سال را پذیرا باشم و در پناه شما از آن لذت ببرم.

با این درخواست وی موافقت حاصل شد.

چوب

۱۱ خرداد ۱۳۸۹

سمانه! دوست عزیزم!
از این‌که این‌گونه شخصیت تو خرد شده عمیقا متاسفم. به یاد داشته باش عده‌ای هستند که “قدر هیچ چیز” را نمی‌دانند. این جماعت “لیاقت خوبی‌ها”ی تو و هیچ خوب دیگری را ندارند.
به یاد داشته باش اگر می‌خواهی در این دنیای سرتاسر بد ادامه بدهی باید با این‌ها بیش از این خوب باشی. بدی‌های آن‌ها دلیلی مستدل برای بد بودن تو نیست. اگر امثال آن‌ها وجود نداشته باشد که خوبی تو به چشم نمی‌آید دوست خوب‌ام. باید خوشحال باشی که این‌قدر خوب هستی.
“انسان تنهاترین موجود روی زمین است.” و هیچ‌کسی دوای دل شکسته‌ی تو نیست. آن چیزی که تو را شفا می‌دهد، خوب بودن خود توست. با خودات بهتر از این باش. همچنان که با این بی‌لیاقتانی که توفیق اجباری نصیب‌شان شده است و حتی بیشتر از آن.
میزان خود تو هستی نه آن‌ها. آن ها ترازویی ندارند. تشنگانی هستند که فقط کاسه‌ی آبی در دست دارند و دنبال رفع عطش خود. متاع به این گرانبهایی به رایگان نصیب‌شان شده است، چرا باید بابت بدست آوردن چنین چیزی هزینه‌ای پرداخت کنند در حالی که مفت به چنگ‌شان آمده است؟ متذکر شدم که آن‌ها لیاقت ندارند. چه برسد لیاقت چنین چیز گرانبهایی. به آن‌ها اگر لجن مرداب هم بدهی آن را با اشتیاق سر می‌کشند و نه تنها سیراب می‌شوند بلکه سرمست هم می‌شوند.

دوست گرانبهای‌ام! سمانه!

خوب بودن مسیله‌ایی نبوده که تو بتوانی به‌راحتی آن را بدست بیاوری و حال به راحتی آن را از دست بدهی.
سمانه باید فروشنده‌ی زبر دستی باشی. رایگان فروختن خوبی، گران‌فروشی است که هرکسی مشتری آن نیست. بعضی‌ها واقعا خریدار نیست‌اند و فقط برای تفریح آمده‌اند. مشتری واقعی یک کالای گران‌بها خیلی دیر به سراغ آن می‌آید. تو نباید به فکر هرچه سریعتر به سود رسیدن خود باشی. حواس‌ات باشد که متضرر نشوی.

سرمایش

۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

سال‌ها ست که قدرت‌اش به یغما رفته. البته این نظر شخصی خوداش است و او نظر دیگران را در این مورد خاص نمی‌داند. پیش از آن‌که دیدگاه وی مهم تلقی شود، او حتی حق ابراز نظراش را هم از دست داده بوده.
“آزادی” فقط به خاطر تو.
گاهی در حالی که بر روی صندلی مجلل‌اش جابه‌جا می‌شود، به این فکر می‌کند که به راستی دیگر این همه زرق و برق دیگر فایده‌ای برای خوداش هم ندارد.
او فکر می‌کند که با این همه قدرت‌های فرمایشی دیگر چه احتیاجی به بیعت سالیانه با رعیت آزاد دارد؟
پادشاه یاداش نبود که رعیت حق بیعت را دارند.

پاس

۲۵ فروردین ۱۳۸۹

دوست داشتن و یا نداشتن را خودام برای خودام تعریف می‌کنم. و به طور قطع این حق برای من محفوظ است. درست است.
درست است که من برای شما چیزی را معین و مقرر نمی‌کنم. نیز این حق برای شما محفوظ است.
من و شما می‌بایست در حباب‌هایی غلیظ در یک چنین شرایطی محفوظ و مسبوط بمانیم.
چه کسی برای من و شما شرط را معین می‌کند؟
من چنین حقی را تنفیذ نکرده‌ام. این اشتباه شما بوده است.
چگونه خود و دیگران را در سایه‌ای گسترده محبوس می‌کنیم؟
بعضی از رسم‌ها اعتبارشان گذشته است.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم